تبلیغات
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...

:[عمومی , ]

نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد 1386 و 09:08 ق.ظ توسط مرضیه

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

روی تخته سنگی نوشته شده بود : اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم : باید صبر کند . برای بار دوم که از آنجا گذر کردم .... زیر نوشته ی من کسی نوشته بود : اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم ... انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد . اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم . Smiley

نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد 1386 و 09:08 ق.ظ توسط مرضیه

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

دوستان من به وبلاگ عقشولانه ی من خوش آمدید .از انتخاب شما ممنون.اگر هر کسی هر شعری خواست در خواست کنه که من اینجا براش بذارم.راستی ای دی من اینهmarziye_hb26. اگه کسی کارم داشت برام اف بذاره یا ایمیل بده یا در نظرات بنویسه.

نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد 1386 و 02:08 ق.ظ توسط مرضیه

ویرایش شده در سه شنبه 16 مرداد 1386 و 03:08 ق.ظ



شعری دیگر از سهراب سپهری :[عمومی , ]

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افكندم در آب،

لیك از ژرفای دریا بی خبر.

 

بر تن دیوارها طرح شكست.

كس دگر رنگی در این سامان ندید.

از درون دل به تصویر امید.

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از در ای كاروان بگسسته ام.

گر چه می سوزم از این آتش به جان،

لیك بر این سوختن دل بسته ام.

 

تیرگی پا می كشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد 1386 و 02:08 ق.ظ توسط مرضیه

ویرایش شده در - و -



این هم شعری از سهراب سپهری :[عمومی , ]

در قیر شب

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

۵بانگی از دور مرا می خواند،

لیك پاهایم در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریكی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می كنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.

نقش هایی كه كشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی كه فكندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیرگاهی است كه چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.


 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد 1386 و 02:08 ق.ظ توسط مرضیه

ویرایش شده در سه شنبه 16 مرداد 1386 و 02:08 ق.ظ